دعایت میکنم عاشق شوی روزی بدانی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت میکنم روزی زلال قطره اشکی بیابدراه چشمت را سلامی اززبان بسته ات جاری شود بامهر
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 8:5 بعد از ظهر توسط سعیده
|
خطوط جدید کف دستانم تازگی به ارمغان آورده اند...
به آســــــمان هم که نگاه می کنم
ســــتاره ها جابجا شده اند!!
همه چیز رنگ تـــازه ای به خود گرفته... از غــــــــربت این زندگی لــذت می برم !
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 4:38 بعد از ظهر توسط سعیده
|
به دنبال آخرین حرف برای تکمیل جمله ات نگرد...
هر حرفی که بوی دوست داشتن بدهد آخرین کلام است...
نقطه.
سر سطر....!
تو
آخرین کلام قافیه شعر من هستی...
همیشه در آغاز
همیشه در پایان
نقطه.
سر سطر..............
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 6:29 بعد از ظهر توسط سعیده
|
غروب پاییز است و آسمان در انتظار عشق بازی ستارگان
خود را مرورمی کنم
من لمس کرده ام...نبض لرزان نیلوفری را در باتلاقی طوفان زده
من نظاره کرده ام...تلاطم خاطر قاصدک را در اضطراب رساندن پیامش
من چشیده ام...حلاوت سجده ی گلبرگ های عاشقی را پیشگاه معشوق
مرا از حس رهایی در جاده های خاکستری نترسان
من خود به پیچک باغچه ی همسایه مشق عشق داده ام
قلبی را که به سویت پر می کشد ...در حصار اشک محبوس نکن
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390 10:0 بعد از ظهر توسط سعیده
|
توخوبی کن بیا به خلوت من....
+
نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390 8:48 قبل از ظهر توسط سعیده
|
به راستی توازکدام قبیله ای؟ازکدام دیاری که هنوزاندک مهربانیم درذهنت مانده ؟ازکه سخن می گویی؟ازکدام مهربانی حرف می زنی؟ازمن که به اندازه ستاره های خاموش شده بی کس ماندم؟ازمن که به اندازه سیاهی شب غریب شدم؟ازمن که ازقافله سرنوشت جاماندم سوختم ودستانم درانتظارفریادرسی پژمرد؟امابازهم میان این همه هیاهوبه انتظارنشسته ام کاش بامن سخن می گفتی دراین غروبهای بی کسی.کاش فریادم رادرمیان هیاهوی درونت بشنوی کاش میتوانستی روح تازه ای به زمزمه های دلتنگی ام میدادی.کاش باورم میکردی باطلوع یک ترانه...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 5:21 بعد از ظهر توسط سعیده
|
آمدی ندانستم ازکجاوچگونه.پیله تنهاییم راندانسته ونخواسته بازکردی آسمان دلتنگی هایم راستاره باران کردی کویرخشکیده دلم راسیراب کردی.واژه های بارانی ام رابه آرامی ورق زدی .من ونغمه های انتظارم(مندیر)رابه مهمانی چشمانت دعوت کردی ومن چگونه میزبانیت راستایش کنم چراکه پذیرای قلبی بودی که غمخوارش تنهایی بود همدم دلی شدی که طلسم روزگارشده.ومن درمیان همهمه یستارگان سوخته دلم درتهی اززندگی درهم وپیچ درپیچ برایت دعا میکنم تاخداوند توراازعشق خودسیراب کند.اما من ناگزیرم بازبه جاده ها خاکی احساسم برگردم تااسیربازی تقدیرنشوم.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 7:56 بعد از ظهر توسط سعیده
|
دراستانه کوچه زندگی دفترتقدیرم رانظاره میکنم که دستان قدرتمندسرنوشت ان راورق میزندونوشته هایش راباقلم قسمت تغییرمیدهدآرزوی این راداشتم که روزی بتوانم بوته سرنوشت راازریشه بخشکانم تاهیچ وقت نتوانددفترم رابادستان بی مهرش ورق بزندوآنان را که دوستشان دارم هیچگاه با تکرارواژه قسمت ازمن نگیرد
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389 10:43 قبل از ظهر توسط سعیده
|
ازکنارکوچه احساسم عبورمیکنی وبی تفاوت برخیال خسته ام خیره می شوی .انگار هیچ صدایی در پس وجودت نیست وهیچ گرمی درنگاهت توچون نفسی هستی که بی صدا بیرون می ایی اما هرچه هستی بدان برای همیشه درلابلای غزلهایم جاداری واین خودحکایتی بزرگ است 
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389 10:38 قبل از ظهر توسط سعیده
|
امروز که دلم دلتنگ لحظه هاي بودنت بود م.وقتي لبريز شده بودم از نبودنهاي بي دليل وتو اين و روزها تمام هستيت رادرون سه نقطه هاي هميشگي ات جاي می دهی به سویم نشانه می روی . بي آنكه بداني من اين روزها هيچ نمي فهمم از سه نقطه و سكوت و سکوت و سکوت...
براستي ما چه ساده به هم پيوند زده بوديم ثانيه هامان را ......
و چه ساده تر این پیوند گسست...دلی شکست...اشکی جاری شد ...و دستی در جستجوی دستی دیگر در هیاهوی سکوت این روزهای سردرگم ، گم شد ...
به سادگي من ناباورانه به باور بودنت رسيده بودم تو باور لحظه هاي من شده بودي اما افسوس افسوس
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 11:45 قبل از ظهر توسط سعیده
|
در حسرت کدامین لحظه
تمام زیبایی های بودنت را از یاد برم
نمیدانم
تمام دلخوشی های حضورت
در تنگنای دلتنگی هایم
خشکید
و همه شوق انتظارم
بی هیچ امیدی
بر گوشه دلم محو شد
گاه می اندیشم
کاش همنشین لحظه های بی قراریم
کسی جز تو نبود . . .
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 12:21 بعد از ظهر توسط سعیده
|
با نگاه آرامت نا مهربانی هایم را می بینی
و همچنان مهربانی می کنی
لبخند تو برایم شرمندگی مکرر
به بار می آورد
و سکوتی آشنا که آبستن پرسش بی جواب من است:
چه طور می توانی این قدر وسیع باشی؟!
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 10:59 قبل از ظهر توسط سعیده
|
رنگ نگاهت را می شناسم ، بیشتر از تمام کسانی که عشق رابا تو تجربه کردند
و حتی بیشتر از آنکه هر روز و شب لحظات بارانی نگاهت را
با خویش نجوا می کند...
من به آفتاب خواهم گفت
از زلالی چشمان تو ، سراغ قطره قطره اشک هایم را بگیرد و
از ترنم نفس هایت صدای زمزمه وار دلدادگی هایم را
با صمیمیت روزها و شب های عاشقی تفسیر کند
این روزها من مانده ام و شکوه نگاه همیشه ماندگار تو
و شمیم عطر نفس هایت که هرروز در ذهنم تکرار می شود
و تمام دلتنگی های عالم جمع میشود و خودرا در گوشه دلم جا می کند
من نمیدانستم دلم اینقدر گنجایش دارد
که می تواند این همه دلتنگ بماند و باز.....
تو در سرتاسر آن با همه وجود نازنینت
جای خودرا داشته باشی
+
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 6:48 بعد از ظهر توسط سعیده
|
کوچکترازآنم که سلامت گویم

پس به نام همان حس سرشارت که بوی بنفشه های دوستی می دهد
درشبی که ستاره امید درآسمان گرفته دلم سوسوی غریبی داشت
درروزهایی که دلم باخارهای ناامیدی آزرده شده بود وباکوله باری ازدلتنگی دل به دریازدم وبرای آمدنت دعاکردم
وآنگاه توآمدی
ودلم درزلال آبی چشمانت غرق شدوحباب نازک قرنهاسکوتم راشکستی توناجی تمام ثانیه های چشم انتظاریم شدی.
ومن جزاین دستهای خالی شرمسارچیزی برایت نداشتم
دستهایم رارهانکن
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 11:22 قبل از ظهر توسط سعیده
|
بودن من درد نیست من از بیهوده بودن سخت دلگیرم
یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت
و آری باید دل نداد 
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده
باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد
آه از این قانون ..................آه از این داستان
هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد
می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........
باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد
میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم
تو تکرار کردی یا من .......
ولی کاش !!
ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود ......
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 3:46 بعد از ظهر توسط سعیده
|
مادرم باغبان هستی من,گوهریکدانه دریای دلم,ای که با باران مهربانیت وجودم
راسیراب میگردانی بانفسهایت برایم دعا میکنی
مادرم
امروزتنهایم تنها ازکسانی که هیچگاه پابه پای اشکانم اشک نریختندتنهاازدستانی که دستهایم رابه وقت شادی وغم نگرفتند تنهاازپنجره هایی که به روی امیدم گشوده نشدند
مادرم
می دانی اگرنباشی دیگرجایی نیست تاگریه کنم,چشمی نیست که به خنده هایم دلخوش کند,قلبی که درسینه ام است دیگربرای کسی شادنمی شود برای کسی نمی سوزد
مادرم
صدایم کن تاباصدای تو,تورادرخودتکرارکنم تاشایدپیچک تنهای دلم روح روئیدن راباورکند
مادرم
چترم باش نه برای دلتنگیهایم ونه زمانی که بارانی ام,بلکه برای همیشه
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 3:21 بعد از ظهر توسط سعیده
|
قاصدک غم دارم...
غم آوارگی و دربه دری
قاصدک وای به من!
همه از خویش مرا می رانند !
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند !
قاصدک دریابم !
آسمان نگهم بارانی ست
قاصدک غم دارم !
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
قاصدک دیگرازاین پس منم و تنهایی
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست... !!

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 5:16 بعد از ظهر توسط سعیده
|
اين روزها دلم گرفته هواي دلم ابري و طوفاني ست گاه پريشان و بي حال گاه شاد و پر انرژي زندگي همين است گاهي آفتابي گاهي ابري گاهي شاد گا هي غمگين اين روزها نمي دانم, نمي دانم كه مي دانم شايد هم مي دانم اما نه شايد هم هر دو و شايد هيچكدام. اين روزها دلهاي آدمها عجيب است, لحظه ها مبهم است اين روزها دلم مي خواهد بنويسم دلم مي خواهد گريه كنم اين روزها به دنبال دليل مي گردم دليل هاي بي انتهاي ذهنم را گم كردم اين روزها قلم با دلم ياري نمي كند اين روزها مي خواهم بنويسم آنچه مي خواهم اما نمي دانم چه؟ نمي دانم چرا؟ بي دليل شاد مي شوم بي دليل گريه مي كنم و بي دليل مي خندم به خودم به زندگي به لحظه ها. اما براي من زيباست مي خواهم بدانم حال و روز ديگران را!وقتي حادثه اي كوچك گلبرگ خيالم را قلقك مي دهد انرژي زيستنم دو چندان مي شود و آنگاه كه غمي سنگين را يادآوري مي كنم باز مي خندم به سادگي دلم ,به دلي كه پرواز را بهانه زيستن نهاد. اين روزها من چه مي گويم؟ چه مي كنم؟ اين روزها زندگي هم عجيب شده است. دوست دارم پوست اندازي كنم از كهنه ي درونم .اين روزها زندگي را نمي خواهم اما باز مي مانم باز مي خواهم و باز مي خوانم. اين روزها رسم دنيا و رسم روزگار را شناخته ام اين روزها به زندگي دل نمي بندم اين روزها سخت دلتنگم ولي باز مي خندم و باز مي خندم...
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 3:51 بعد از ظهر توسط سعیده
|
بازهم برایت دعا کردم
وخواستم برایت که
هیچگاه صدای جیرجیرکهاتنهانوازشگرسکوتت نباشد
هیچگاه خداازتونگیردآنچه راکه ازمن گرفت
هیچگاه باران تنهایی مغلوب وجودت نشود
هیچگاه باران برپنجره چشمانت نقش نبندد
هیچگاه پروازتنهابهانه زیستن تو نباشد
وهمیشه پیچکی داشته باشی به ساقه های بلندهستی
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 5:13 بعد از ظهر توسط سعیده
|
ناصبوري ام را لغزش به حساب نياور ...
دنيا رفيق مزاحم است ...
کودکي ام را پس نميدهد....
خـــدايا : ميخواهم برايم بگويي
چرا خوابِ شبهاي دلتنگيم تعبير نمي شود؟
چرا هفت فصل عاشقي بهار ندارد ؟
ميخواهم بدانم !
زمانه که مرا به بازي گرفته به بهشت ميرود يا جهنم ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 3:23 بعد از ظهر توسط سعیده
|
من به مرزهای بی تفاوتی رسیده ام
کوله باری از غروب
با گذشته های خوب
آسمانی از بهـــــــــار
با ستاره های تار
قلب عاشقی که بود
صبح روشنی که هست
یا که نیست
گریه های زود
خنده های دیر
عکسی از غرور
طرحی از شکست
من در ابتدای کوچه های بی سلام خسته ام
و درست
مثل عکس های کودکی
بارها و بارها و بارها
شکسته ام
سیب آرزوی من
سبز و کال
روی خاک تشنه ناتمام مانده است
بعد از این چه فرق می کند
اتفاق ابر دور
ممکن است یا محال
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 5:41 بعد از ظهر توسط سعیده
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 2:46 بعد از ظهر توسط سعیده
|
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 10:54 قبل از ظهر توسط سعیده
|
برای تومینویسم همه وجودم
ریزش باران راباحضورماه درایینه چشمانت دوست دارم
صدای قدم هایت را که می شنوم
سکوت آلوده به غبار فراموشی می شود
پرنده ی قفس بال و پری تازه می گشاید
خورشید می سوزد
و باد بی هدف گیسوان تنهایی را به رقص می خواند
صدای قدم هایت را که می شنوم عاشق می شوم ..
میخواهم بنویسم بازهم ازتو برای تو..
اما ذهنم یاریم نمیکند... نمی دانم ..
ازکجاپیداکنم واژه هایی راکه عشق بی نهایتم رافریادکند..
واژه هایی که تپش های قلب عاشقم رابیان کند..
والتهاب لحظات عاشقانه دیدار رابگوید. اما
میدانم تومیدانی... که درقلبم جاودانه شده ای...
ماندگارتاهمیشه... تابیکران... تابی نهایت..
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 11:18 قبل از ظهر توسط سعیده
|
اگر حال مرا می پرسی (كه می دانم نمی پرسی)
ملالی نيست جز اين همه اندوه
و بغضی كه هنوز فروكش نكرده
من ماندم و دلی ساده كه هر شب پای پياده تا آسمان هفتم تو صعود می كند
ولی باز... نمی دانم من دير می رسم يا تو زود می روی؟
باز هم همان قصه است... همان حكايت هميشگی
خواستم باشی تا نقطه چين های بی پايان زندگی ام را پر كنی
نه اينكه خودت هم نقطه چين شوی و ناخوانا باقی بمانی
سفره ی وسيع عشق آسمانی تو را لايق نيستم ،
اما تو خودت را در عشق
زمينی و كوچك من جاری كن.
تو كه می دانی فرصت من برای با تو بودن كم است!!!
تو كجا مانده ای؟ عشق را در كجای محضر مقدست گذاشته ای كه
دست های كوتاه من به آن نمی رسد ؟
بگذار صادقانه بگويم ، خسته ام از اين همه فاصله
از خط ممتد ميانمان . دلگيرم از تو ، از خودم ، از نابسامانی روح
خدايا بی قراری در چشمانم بيداد می كند!
می خواهم بخوانی مرا...
سالها می گذرد از آن زمان كه گم شدم
در كوچه پس كوچه های خاكی دلتنگی
می خواهم پيدايم كنی. بگو می مانی برای من!
تو كه می دانی فرصت من برای با تو بودن كم است...
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 12:6 بعد از ظهر توسط سعیده
|
خدایا
گله دارم
اززمونه گله دارم
ازاین که سرنوشت این غصه روبرام نوشت
ازاین که روزگارطلسم بغضمو سرشت
ازاین که دست زندگی دلتنگیمو برام نوشت
خدایا
گله دارم
ازآدماگله دارم
ازاین که نغمه های آشنایی,فقط رو لب آدماست
من وسکوت وماه و شب,قصه این دل رهاست
ازاین بازیچه بودن تودست سرداین مردم
ازاین رویای سردرگم,ازاین آوارتنهایی
ازاین روییدن مهتاب تو این شبهای بی پایان
گله دارم گله دارم
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 10:12 بعد از ظهر توسط سعیده
|
باز هم فصلی رفت و لحظه ای در من پرپر شد
ای کاش این فصل برای همیشه متوقف می شد
فصلی که امدوبیستمین نسیم تنهایی را برای من به ارمغان اورد
نسیم تنهایی که دران امروز وفردایی برایم نیست
نسیم تنهایی که مرا در حسرت بی فردایی رها کرد
نسیم تنهای که لباس سکوت رابه تنم پوشاند
وعشق رادرمن سرکوب کرد ومرابه خلوتی همیشگی کوچ داد
خلوتی که نامش تنهایی ست
ومن همچون پرنده ای بی بال وپر که توانایی پرواز را ندارد
در این خلوت برای همیشه محکوم به حبس ابد شدم
واینک تنهایی ام را چه غریبانه به اغوش می کشم
ای کاش موج اوای غریبانه ام که از شهر غریب دلم بر می اید
برای همیشه خاموش می گشت
وای کاش این لحظه، لحظه ی مرگ که نامش زندگی است
برای همیشه نابود می گشت...
تنهای من تولدت مبارک

+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 11:25 قبل از ظهر توسط سعیده
|
خدایا !
بار پروردگارا !
اینک تو پناه دل خستگی هایم باش !
دیگر نمی دانم برای چه و برای چه کسی بنویسم ...
برای چشمانی که هیچ گاه از اشک سیراب نمی گردند....
برای لب هایی که سکوت مهمان همیشگی آن هاست...
برای دلی که در آرزوی سرآمدن انتظار دست و پا می زند ...
برای کسی که قطره عشقی که در کنج دلم جای گرفته بود به شوق نگاهش چکید .اما او آن را ندید ...
برای او که به دلتنگی من می خندید .
او که باور عشق من برایش سخت بود . در حالی که تمام غزل هایم برای او و چشمانش بود...
برای او و چشمانی که در انتظار دیدارشان تا ابد چشم به راه مانده ام ...
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 4:52 بعد از ظهر توسط سعیده
|
آري ٫ پرواز در سكوت!
خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم.
ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز!
پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت !
خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان!
ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد.
ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد.
خدايا اين چه روزگاري است!!
كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند!
اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند!
اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود!
اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!
خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما . آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز. خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم. خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني. خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم.
مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت. مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو.
خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم. خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم. مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي.
خدايا ديگر سخن نمي گويم . سكوت مي كنم٫ سكوت و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم . پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم!
پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن .
من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 10:20 قبل از ظهر توسط سعیده
|
ومن اینک ازهیاهوی واژه های زندگی ازمیان برگهای اوراق سرنوشت که سعی میکنندآهسته ورق بخورند
ازمیان پیچ وتاب کوچه های خاکی احساس دران سوی حسرت که به دنبال یک حس صمیمی می
گشتم سکوت رایافتم سکوتی که بابغضی آکنده ازجنون وفریاد همراه بودسکوتی که روشنتترین واژه بود.
ومن شبی شاید امشب زیر نور این واژه می نشینم و برایت دعا میکنم
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 12:14 بعد از ظهر توسط سعیده
|